الشيخ حسين الحقاني
30
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
اوّلا : ما اشيائى مثل انسان و اسب و درخت و عناصر ( طبيعى ) و آفتاب و . . . همگى را موجود مىيابيم . ثانيا : اين اشياء داراى ماهيّاتى هستند كه بر اشياء حمل مىشوند ( مثل حيوان ناطق كه ماهيّت انسان است و بر آن حمل مىشود ) و برخى از اشياء با برخى ديگر مباينت دارند ( مثل انسان و اسب و غير ايندو از ماهيّات كه با يكديگر مباينت دارند ) . ثالثا : اين اشياء داراى وجودى هستند كه بر همهء اين اشياء حمل شده و همهء اشياء در اصل وجود باهم مشتركند . رابعا : ماهيّات غير از وجود مىباشند زيرا ماهيّتى كه مختّص به يك موجود خاصّى است غير از وجودى است كه مشترك بين ماهيّات است و نيز ماهيّات به ملاحظهء ذاتش اباء ندارند كه وجود بر آنها حمل شود يا از آنها سلب گردد حال اگر ماهيّت عين وجود مىبود جايز نبود ماهيّت را از خودش سلب كنيم ( مثلا بگوئيم اين ماهيّت موجود نيست ) زيرا اين عمل بر فرض عينيّت وجود و ماهيّت ، سلب شىء از خودش مىبود و سلب شىء از خودش نيز جايز نيست و عقلا محال است پس آنچه را از اشياء بعنوان ماهيّت و حيثيّت ماهيّت مىيابيم غير از آن چيزى است كه از اشياء به عنوان حيثيّت وجود پيدا مىكنيم . ( و بعبارت ديگر اشياء را در ذهن خود وارد و آن را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم دو حيثيّت ممتاز : وجود و ماهيّت را در آن مىيابيم و باز مىيابيم كه وجود عين ماهيّت نيست بلكه در ذهن بر آن عارض مىشود و باز هم مىيابيم كه : ) ماهيّت به ملاحظهء ذاتش از اين ابا ندارد كه وجود ( در ظرف ذهن ) به او حمل و يا از آن سلب شود ( و اين ، دليل غيريّت وجود و ماهيّت است زيرا ) اگر ماهيّت عين وجود بود جايز نبود سلب يك چيز از خودش چه عقل ، سلب شىء از خودش را محال مىداند پس نتيجه اين مىشود كه در اشياء حيثيّت ماهيّت غير از حيثيّت وجود و هستى آن است ( حال با ملاحظهء مطالب بالا مىگوئيم ) : از آنجا كه هريك از اشياء موجود در متن واقع جز يك واقعيّت ندارند پس ناچار يكى از اين دو حيثيّت ( وجود يا ماهيّت كه در ذهن ، آن دو را از هم تفكيك كرديم ) در مقابل اين واقعيّت و حقيقت قرار دارد و اين است مراد ما از اصالت و اصيل بودن .